ایلیاایلیا، تا این لحظه: 17 سال و 23 روز سن داره

گل پسر مامان و بابا ایلیا

سلام خوش اومدید

خدایا به همه فرشته های کوچولوت سلامتی بده..........امین


برای سلامتی فرشته من و تمام فرشته کوچولوها یه صلوات بفرست

 

پیش دبستانی حسابی خوش میگذره

ایلیا جون حسابی سرگرم شده و خیلی از مهدش راضیه کلی دوست پیدا کرده منم کلا از کار مهدشون خیلی راضیم برای هر اموزشی مربی جدا دارن راستی ایلیا خیلی مربی زیانش رو دوس داره به قول خودش میز مینا عاشق یک شنبه و سه شنبه اس که زبان داره موسیقی رو هم خیلی خوب داره پیش میره فعلا اموزش نت ها هستن زیمناستیک هم که نگو کلی چرخ وفلک میزنه و میاد کارایی رو که یاد گرفته تو خونه انجام میده به لطف صیحانه خوردن تو مهد ایلیا دیگه روزایی که خونس حتما صبحانه رو میخوره کلا ایلیا خیلی تغییر کرده انگار سرحالتر و شادتره فکر کنم به خاطر بودن با دوستاشه عاشق چهارشنبه هم هست چون میتونن یه اسباب بازی ببرن و تو play house بازی کنن این خوبی ر...
11 آذر 1393

تولد ایلیا

سلام فرشته زمینی من ایلیا 11 مهر روز زمینی شدنت بود روزی که دنیا من و بابا کامل شد بهترینم تولدت میارک انشالله 120 ساله بشی یه تولد کوچولوی 3 نفره که مامانی و باباجی لطف کردن اومدن هدیه شون رو دادن البته هدیه دایی مهدی رو هم دادن البته تولد شما جمعه بود امسال ولی چون دسته جمعی با دایی سعید و مجید و خاله مریم و قدسی رفته بودیم پارک ما شنبه برات کیک گرفتیم بعنی 12 مهر که با تولد خودم یکی شد چون شب عید قربان هم بود رفتیم خونه اقاجون اینا نتونستیم تدارک شام ببینیم انشالله سال دیگه جبران کنیم پسرم البته شما فقط کادوهات رو که میخواستی برات مهم بود همین البته دوباره برای کیک تولد کلی دردسر کشیدیم که مورد پسند شم...
23 مهر 1393

رفتن ایلیا به پیش دبستانی

سلام پسر گلم امسال خیلی فکر کردیم و درگیر این مسئله بودیم که ایا تو بری پیش دبستانی 1 یا نه ولی بعد کلی فکر رفتیم و ثبت نامت کردیم اونم تو مهد پارمین روزی که رفتیم شهریه رو بدیم یعنی شنبه29 شهریور مدیر مهد گفت امروز میان برای اندازه گیری لباس و ایلیا بمونه و تو شروع کردی به گریه بغض کردی انگار داشتم من میمردم وقتی اون حالت رو دیدم یه لحظه پشیمون شدم هر چند تو قبلا کلاس رفته بودی ولی انگار اینجا برات غریبه بود کل اون 2 ساعت رو من تو خیابون رفتم و اومدم از دلشوره وقتی اومدم دنبالت راضی بودی ولی دوباره از فردا صبح شروع کردی به گریه که نمیری ولی به هر حال رفتیم ولی اونجا دیگه گریه نکردی این روند فرداش هم ادامه داشت ولی از رو...
7 مهر 1393

تولد مبینا

شنبه رفته بودیم خونه دایی محسن تولد مبینا خیلی بهتون خوش گذشت چون بچه های مهد کودک بودن و شماها حسابی ترکوندید از شیطونی و بازی کلی کیف کردید مبینا جون تولدت مبارک انشالله 120 بشی  
18 مرداد 1393

تعطیلات تابستونی و سفر به فیلبند و چمخاله

پسر گلم امسال بابا تعطیلاتش از عید فطر شروع میشد طبق هر سال روز عید فطر مهمون عزیز و اقاجون بودیم و نماز عید رو تو کوچه اونا خوندیم شب هم خونه باباحاجی و مامانی فردا صبحش یعنی چهارشنبه ساعت 4و نیم به همراه عموها و عمه فاطمه رفتیم فیلبند ویلای عمو حسین خیلی خوش گذشت کلا تو عاشق فیلبندی به خاطر خاک بازی  البته به خاطر قطعی اب و اینکه جاده ها شلوغ میشه پنچ شنبه  بعد ازظهر بر گشتیم خونه کارامون رو کردیم و شنبه هم رفتیم خونه دایی محسن تولد مبینا و یکشنبه صبح 3 تایی راه افتادیم رفتیم چمخاله عالی بود خیلی خوش گذشت تله کابین لاهیجان منطقه ازاد انزلی دریا همه چی عالی بود تو هم که تا جون داشتی شنا کردی و شن بازی حسابی کیف ...
18 مرداد 1393

ایلیا عزیزم نی نی مون رفت پیش خدا

این روزا بدترین روزهای عمر من بود ایلیا اگه به خاطر تو نبود حتما مرده بودم 15 تیر وقت سونو برای غربالگری داشتم از شب قبلش یه دلشوره عجیبی داشتم انگار یه چیزی تو وجودم کم بود صبح با بابا رفتیم دکتر گفت همه چی خوبه فقط استراحت کن بعدش رفتیم سونو تا خوابیدم و دکتر داشت بررسی میکرد گفت شما سونو ان تی لازم ندارید جنین یه مشکلی داره برای دکترتون مینویسم هی گفتم چی شده قلبش نمیزنه ولی هیچی نگفت تا کاغذ سونو رو گرفتیم که نوشته بود رشد متوقف شده و قلب جنین نمیزنه دنیا رو سرم خراب شد تا بعد ازظهر فقط گریه کردم و امید داشتم اشتباه شده رفتیم بعد از ظهر پیش دکتری که سر تو میرفتم اونم سونو کرد و همه چی رو تایید کرد و گفت کورتاز دنیا رو سرم خراب شد برای س...
20 تير 1393

ایلیا من دیگه تنها نیست

پسر گلم من و بابا چند وقت بود داشتیم فکر میکردیم که بهتره دو تا بچه داشته باشیم که تو تنها نباشی ولی اصلا فکر نمیکردیم یهو غافل گیر بشیم دبروز در کمال ناباوری و بهت ما بی بی چک مثیت شد و شما رسما داری صاحب یه خواهر کوچولو با برادر کوچولو میشی امیدوارم خدا دوباره یه گل سالم و صالح و خوشگل مثل تو به ما بده هر چند بابات خیلی دلش میخواد شما دوتا پسر باشید ولی من دلم دخمل میخواد ...
28 ارديبهشت 1393

ایلیا خو شگلم تو اتلیه

پسر گلم 22 فروردین 93 من و تو و بابا رفتیم اتلیه باران و کلی عکس گرفتیم اونروز عروسی نفیسه جون بود ما هم حسابی خوشگل کرده بودیم و رفتیم عکس گرفتیم هزار ماشالله بهت باشه که مثل ماه میمونی خانوم عکاس عاشقت شده بود با اون تیپت البته اتلیه فایل عکسا رو نداد منم مجبور شدم از روی عکسها با موبایل عکس بگیرم برات بزارم     ...
28 ارديبهشت 1393